ی فنجون قهوه با طعم ِ تمشک

و آغاز ، همان تپش ِ قلب ِ توست ..

ی فنجون قهوه با طعم ِ تمشک

و آغاز ، همان تپش ِ قلب ِ توست ..

جوجه اردک زشت !

سام !

.

این چند روز خوب بود .. یعنی بهتر از قبل گذشت !

.

چهار شنبه ~> صبح رفتم سر کلاس ... شیوا رو دیدم .. بعدشم تارا اومد ...

من و تارا با هم کلاس داشتیم ... اندیشه های سیاسی بود ... رفتیم سر کلاس ... اقا همه ترم 6 به بالا !! سال اخری بودن ... ! استاد خوبی بود .. اولین کلاسی بود که خیلی احساس راحتی میکردم و به بحث گوش میکردم ... اما وسطاش ی کلمه تمام تخیلات منو برد ... ! ** ایدئولوی** نمیدونم یعنی چی ؟! دیگه از وسطای کلاس هیچی نفهمیدم ... احساس کردم اینا همه بلدن و من و تارا نمیدونیم ... از ی دختره پرسیدم .. گفت ایدئولوژیه دیگه ... یعنی چی چیه ؟؟؟!!!! 20 مین هم دیر تعطیلمون کرد ووو ساعت بعد قرائت قران داشتم ... رفتم سر کلاس تنها بودم ... ی خانومه بود ... سوره یس رو باید میخوندیم ... وای خسته شدم ... قران هم نداشتم ... 2 دور خوند ... مُردم ... ساعت بعدشم ... اقتصاد داشتم 3 واحدی ... جوجه اردک زشتم سر کلاسمون بود ... از اراذل ها ... (اراذل اینجوری نوشته میشه ؟ تا حالا تو جائی نوشتشو ندیدیم ! ) کلاسی بی نهایت خسته کننده ... بابا هم گفته بود خودت با باس بیا ... بنده هم داشتم هلاک میشدم ... دیگه اومدم ...