ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 | 31 |
سام !
.
این چند روز خوب بود .. یعنی بهتر از قبل گذشت !
.
چهار شنبه ~> صبح رفتم سر کلاس ... شیوا رو دیدم .. بعدشم تارا اومد ...
من و تارا با هم کلاس داشتیم ... اندیشه های سیاسی بود ... رفتیم سر کلاس ... اقا همه ترم 6 به بالا !! سال اخری بودن ... ! استاد خوبی بود .. اولین کلاسی بود که خیلی احساس راحتی میکردم و به بحث گوش میکردم ... اما وسطاش ی کلمه تمام تخیلات منو برد ... ! ** ایدئولوی** نمیدونم یعنی چی ؟! دیگه از وسطای کلاس هیچی نفهمیدم ... احساس کردم اینا همه بلدن و من و تارا نمیدونیم ... از ی دختره پرسیدم .. گفت ایدئولوژیه دیگه ... یعنی چی چیه ؟؟؟!!!! 20 مین هم دیر تعطیلمون کرد ووو ساعت بعد قرائت قران داشتم ... رفتم سر کلاس تنها بودم ... ی خانومه بود ... سوره یس رو باید میخوندیم ... وای خسته شدم ... قران هم نداشتم ... 2 دور خوند ... مُردم ... ساعت بعدشم ... اقتصاد داشتم 3 واحدی ... جوجه اردک زشتم سر کلاسمون بود ... از اراذل ها ... (اراذل اینجوری نوشته میشه ؟ تا حالا تو جائی نوشتشو ندیدیم ! ) کلاسی بی نهایت خسته کننده ... بابا هم گفته بود خودت با باس بیا ... بنده هم داشتم هلاک میشدم ... دیگه اومدم ...