ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 | 31 |
فکر ِ اینکه کلا فراموشش کرده باشی
مثه همه ی ادمای فراموش شده ی این شهر
ولی باران ی ِ سه نقطه ی آن روزهای دور
و باران کودکی را متولد کرد
ارامش داد
رها کرد
یک بار ِ دیگر هم روز ِ من گذشت
باران بارید
متولد شدم
دونفری نزدیک ِ پنجره ... با قدمای پُر قدرت انتخابش میکردم ، این طرف صندلی جایی که تموم ِ زاویه ی پنجره فقط تو چشمای خودم باشه می نشستم ، و صندلی ِ رو به رو همیشه خالی بود ! همیشه دوست داشتم وقتی کافه میرم تنها برم ، خودم باشم و ی ِ صندلی ِ پُر از سکوت تا بتونم خوب نگاه کنم ، خوب فکر کنم ، حتی تنهایی قهوه خوردن رو هم دوست دارم ، همیشه پنجره ها رو دوست داشتم و دارم ، پشت ِ این پنجره ها نه تنها دنیای واقعیت هارو نشون میده بلکه دنیایی پُر از رمز و راز و برات به تصویر می کشه .. مثه ذهن ِ خودت که پُر از رمز و راز ِ
بغض دارد امشب من
بغض ِ بی دلیل و مبهم
از ان شب هاست که میخواهم بگریم و نمی شود
یاد ِ شب های تنهاییم به خیر
هر وقت میخواستم گریه میکردم کسی دلیل گریه هایم را نمیخواست
اما حالا هر چیزی باید دلیلی داشته باشد
گریه هایت ، خنده هایت ، حتی زندگیت
اذر ماه ِ امسال هم اغاز شد و بارانی نبارید
تا اسمان ِ چشم هایم رنگ ِ ارامش را به خود بگیرند
دنیای این روز هایم کوچک است و من ازین همه کوچکی حالم بهم میخورد