ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 | 31 |
امروز ٢٦ خرداد ،
ساعت ٤ صبح حضورت اعلام شد
اشکام جاری شد
پدری خوشحال شد
اولین خاطره ی قشنگ من
بعد مدتها
انقدر خوبم که از دیشب فقط یک ساعت خوابیدم ،
انقدر خوب که نمیتونم به خوابیدن فکر کنم ،
نمیدونم دیگران هم عین من خوب هستن ؟؟؟؟!!!!!!
ی ِ معجزه ی بزرگ ، اما کوچولو
و دوست داشتنی ...
مرسی خدا ، مرسی
ی ِ حس و حال ِ جدید ،
احساس ِ زن بودن ، پرورش دادن
مثل روییدن ی دانه ی سیب ،
همینقدر لذیذ
حس ِ خوبی دارم
تعجب کردم . إز بهمن تا حالا اینجا هیچی پست نکردم
خیلی خواستم بیام و بنویسم ولی نشد نمی دونم چرا
دلم تنگ شده برا نوشتن ، اما چیزی نمیتوان بنویسم
اینروزا دستم همش به سمت اسمونه اما از خدا خبری نیست ، نمی دونم کجاس ، هواسش هست یا چی ، جوابمو نمیده
دلم براش تنگ شده .
بهش نیاز دارم ، چپ و راست نذر میکنم ، دیگه نمیدونم چیکار کنم ، اما تو این روزا ی چیزی یادم داد
اینکه عجول نباشم و پله پله ازش هر چیزی رو بخوام