ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 | 31 |
روزا به سرعت میگذرن و من با ی کوچولو که گاهی هنوززز باورم نمیشه تو وجودم وول میزنه و ابراز وجود میکنه زندگی میکنم ، گلهی تو دلم باهاش حرف میزنم و گاهی روی برگه کلمه هایی رو براش یا به عبارتی برای خودم خط خطی میکنم ، هنوز ندیدمش اما ی حس ِ خوب که ی هدیه ی کوچولو که قراره تو دستای من رشد کنه .. خلاصه که باید مادر شد واقعا تا فهمید این حس چطوریه ، روزا انقد با سرعت میگذرن که گاهی فک میکنم گم شدم تو لحظه ها ، یا لحظه ها توی من گم میشن ؟! این روزا همسری مشغله ش زیاده و من تنهام ، حس تنهایی ناراحتم میکنه ، هرچند مامان میگه به خاطر شرایطت اینطوری اما اصن تنهایی رو نمیتونم تحمل کنم ، روزای اومدن جوجکم نزدیکه .. همه ی این سختی فدای ی تار ِ موش