عاشق ِ اینم ..
که چشم هائی داشته باشم ، جلوی چشمانم
و تمام ِ روز حتی ، به یادش
خدارا شکر کنم ..
× خدا جون .. صبرو و حوصله یافت نمی شود .. این بنده ی بی همه چیزت اعصاب ندارد ، با من بحث نکن .. میخوام
ی استاد داشتیم که تا حالا باهاش کلاس بر نداشته بودیم ..
ی جورائی لطف خدا بود یا شانس یا هر چی ..
این استاد ِ عجیب با ما لج بود ... ینی چش ِ دیدن ِ ما رو نداره .. همیشه میگفتیم اگه ی روز به عمرش مونده باشه زهرشو میریزه بهمون ازون جهت تصمیم داشتیم هیچ وخ باهاش کلاس بر نداریم .. اما این ترم ترم ِ آخر ِ و ی 4 واحدی مونده رو هوا که مجبوریم
و برداشتیم .. فردا باش کلاس داریم از ساعت 4.30 تا 8 شب : (( از همین الان استرس دارم .. آخه بد جور ضایع میکنه : ( نیدونم گندم چه حسی داره اما من که تخریبم به شخصه .. بعد گندم ی کلاس از من بیشتر داره و من قراره دیر تر برم گفتم تا عنفوان ِ وجودش بسوزه
بعد همش دارم به این فک میکنم که نمیشه یعنی عادم کلاس زبان نره ولی زبانش در حد IELTs باشه .. ؟ خب میخونم دیگه : (((
بعدشم دارم فک میکنم که ینی میشه معافیت تربیت بدنیم جور بشه ؟!
ایش اصنا این ترم همه درسام ضد ِ حالن ... عادم هیچ انگیــــزه ی واسه درس خوندنم نداره ک ِ
× تمام ِ تلاشمو میکنم ازین دنیای خاک بر سری دور شم .. میشه که بشه !! میتونم : )
بعضی وبلاگا چقدر به ادم انرژی میدن ..
دلم انرژی قدیما رو خواست ..
× تعطیلات تموم شه شاید خوب شم .. نـــــه ؟!
بازم اعتقاد دارن که زندگی پر از امیـــد ِ ؟
میشه ی امید بذارین جلو چشای من دهن ِ من بسته بشه ؟
× کم آوردم ، توی دو قطره اشک دارم له له میزنم !
ازون نفسا که به زور در میاد
ازون چشا که به سختی میبینه
ازون دل ِ شکسته که هیچ شکسته بندی نمیتونه بند بزنه ش
ازون بانوی بی قراری که قرار رویای محالش شده !
چطوری روش میشه هنوز تو صورت ِ من نگاه کن ِ و این هــــــــــــوا با برینه بهم ؟!
باورم نمیشه .. آدم اینقد وقیح ؟!
نمیدونم نفرینم میگیره یا نــــه .. اما به این حد رسیدم که نفرینش میکنم ، آدم بد ذات سزای عملش رو میبینه ، سعی کردم واسه کسی نزنم ، توقع نداشتم .. هیچ وقت !
با هر کسی جور نمیشم ، زار ِ زندگیم و واسه همه نمیگم ، ولی از هیچ بودنم دارن استفاده میکنن ، از سکوتم ، نمی گذرم .. خدائی هست که بهش ایمان دارم که تقاص همه بدیائی که بهم کردن و ازشون میگیره !! این خدا الرحم الراحمین سخته ، دردناک این حرفا واسم ، اما می سپارم به تو .. تو باید حل کنی واسم !!
رفتم به روزای قدیمی ..
نزدیک یک سال و نیم پیش ..
کامنتا .. دیوونه کننده بود ..
دلم واسه تک تک ِ بچه ها تنگ شده ..
واسه ی همشون ..
که خیالیاشون نیستن ..
بغضی شدم : (
ممنونم که بعضیاتون هستین : ) : *
انرژی تو وجودم داره دادو بیداد میکنه :دی
انقلاب و من و گندم و دودره کردنای معرف ..
خالی بندیای تابلو ..
« اسب حیوان نجیبی است »
بازم انتخابای داغون گندم
فلش کارتو ی کنکور ِ دیگه ...
واوووووووووووووووووووووووووووووووووو
خوبـــــــــــــم ... کتاب باعث میشه خوب باشم ..
بماند که ....
×همیشه کم میارمت .. همیشه کم میارمت ،
ی عمر ِ که ندارمت ..
رفتیم و اخرین انتخاب ِ واحد رو هم انجام دادیم
انگار همین دیروز بود یادش به خیر ..
لی لی نارنجی و ابر بهار و ندای قاصدک و ..
همه با هم دانشگاه قبول شدیم .. هر کدوم ی رشته ..
من و ابر بهار علوم سیاسی و ندا روانشناسی صنعتی و نارنجی معماری ..
یادش به خیر ..
حالا باید واسه ی ترم اخر ثبت نام کنم ..
4 سال به همین زودی گذشت .. توی همین خونه ی تمشکی ..
چقدر عوض شدیم .. چقدر زود میگذره ..
و ی عالمه چقدر دیگه ..
داریم به کجا میریم ؟
به جاده های بی مرزی ؟
این راه ِ ما نیست ..
راه ِ ما از جاده های بی عبور هم جداست ..
× اشکای سکوت ..