ی فنجون قهوه با طعم ِ تمشک

و آغاز ، همان تپش ِ قلب ِ توست ..

ی فنجون قهوه با طعم ِ تمشک

و آغاز ، همان تپش ِ قلب ِ توست ..

بازی بازی بازی بازی ..

سام !  

 

شیرین جونم بنده رو دعوت به بازی کرده ... کودکی خود را چگونه به سر بُراندین گ !  

 

* ازون جائی که بنده ی بچه ی خیـــــــــلی خجالتی بودم ... همیشه با پسرا بازی میکردم ... اونم فوتبال ... توی کوچه ی عالمه رفیق داشتم ... از دختر و پسر  اقا بنده همیشه گُلر بودم ... یعنی گل میزدم ... ی دفه پسر دائیم توی دروازه واستاد ... اون یکیم تیم حریف بود ... اقا به جای اینکه توپو وارد دروازه کنم ... انچنان لگدی به پای پسر دائی زدم که لِگِش رف تو چش دروازه بان ... که پسر دائیم بود  بنده این شکلی   در رفتم ... دیدم ااااااااا پاش کبود شده .. اون یکیم نا بینا ... گفتم بریم خونه مامان کلی قاطی میکنه .. بچه های داداشم و له کردی ... قبل اینکه بریم بالا انچنان خط و نشونی کشیدم واسشون که کلا فراموش کردن که من باعث بودم   

 . 

* کلاس سوم بودیم .. ی دوستی داشتم به نام محدثه ... + مهلا + هانیه + مینو + مینا .. ! 

اقا ما هممون روی دسته صندلی نشسته بودیم و هییییییییییی بکش بکش که هممون جا نمیشدیم ... من ازون جائی که نزدیک بود پرت شم پائین .. اومد از صندلی پائین .. این محدثه حسودم .. به دنبال من اومد که شتلق افتاد زمین ... از اون جائی که مثه چینی بود شیکست   تا سه ماه واسش مادری کردم که حالش خوب بشه ... اونم مثه خر ازم سواری میگرفت ... بی تربیت !  

 

* کودک که بودم ... خاله بازی میکردم و با خودم کلی حرف میزدم ... خودمو خیلی تحویل می گرفتم ... ازون وراجا هم بودماااااااا  بعد ی عروسک قرمز خوشکللللل داشتم که خیلی دوسش میداشتم ... بچم سردش شده بود خوب ! منم دیدم سردشه ... گذاشتمش روی بخاری گرمش بشه ... مامان پریش صدام کرد ... رفتم ناهار بخورم ... که بابائی دید بوی سوختنی میاد  قرمزی نازم ... به ملکوت اعلی پیوست ! و من عزادار شدم !  کلی غصه خوردم .. نمیدونی که .. 

 

* ی دفه با مانی دعوام شد ... ۸ سال ازم بزرگتره ... انقد زدمش که گریش درومد و دلشو گرفت کهه ایییییییییییییی دلممممم ! مامانم که اومد ... بهش گفتم به مامان بگی ... لوت میدم که چه کارا نمیکنی ..  

 

** نی نی که بودم خیلی بی ادب بودم ... الان باز بهتر شدم ... نمیدونم ... دیگه نمیزنمش ابجیمو ... از من چکم خورده تا حالا بنده خدا  

 

روم سیا  

 

دوستای دعوتی من -: < ابر بهار <> فرزانه <> ندا (قاصدک) <> ناهید خانوم <> هستی ادیب  <> نگار فانا >  اگر دوست دارین !! و همه لینکای بلاگ دعوت می باشستند ! بینیویسید !

 

پیوست -:  صدفی نازم  تولـــــــــــــــــــــدت مبـــــــــــــــــــــــارک !!!  

نظرات 53 + ارسال نظر
bahar چهارشنبه 15 آبان 1387 ساعت 19:32 http://baharkojayi.blogfa.com

[لبخند]salaaaaaaaaaaaaaaaaaam[لبخند]
[گل]~~~~~~~~beroozam[رضایت]~~~~~~~~[گل]
[گل]~~~~~~~~beroozam[رضایت]~~~~~~~~[گل]
[گل]~~~~~~~~beroozam[رضایت]~~~~~~~~[گل]
[گل]~~~~~~~~beroozam[رضایت]~~~~~~~~[گل]

________________b0d0 biya___________________
mo0ntazerama

محمد/ققنوس چهارشنبه 15 آبان 1387 ساعت 19:52 http://khiaraji.blogfa.com/

سلام...
کجایی پیدات نیست. فکر می‌کردم سخت سرگرم درس و دانشگاهی؟ نگو میهمون بازی دارین!!

شیرین چهارشنبه 15 آبان 1387 ساعت 20:01 http://cafepiadeh.blogfa.com

سلام مهرنوشی ... من به روزم آبجییییی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد