ی فنجون قهوه با طعم ِ تمشک

و آغاز ، همان تپش ِ قلب ِ توست ..

ی فنجون قهوه با طعم ِ تمشک

و آغاز ، همان تپش ِ قلب ِ توست ..

روز هفتم و کوزتی من !

سام  

 

اقا دیروز که سه شنبه باشه ... بندرو مونا خانوم بیدار کرد ... دیدم در وا شد و بنده لخت و پتی  تو رختخوابم لا لا کردم ..  پاشدم دیدم مونا و با هم حرفیدیم و بعد نیم ساعت پاشدم مسواک زدم و صورتمو شستم و اتاقمو جمع کردم  با هم حرفیدیم و اینا که بابا صدام کرد ناهار ... مونا رفت و رفتیم ناهار خوردیم و گفت حاضر شو بریم بهشت زهرا ... دیدم اگه بخوام بگم نه !! مامان پریش خانوم همونجا بنده رو قووووووووووورت میده بنده بی هیچ حرفی دویدم بالا تو اتاقم و اماده شدم ... رفتیم و سمیرا اومده بود ... فک کن ... واسه هفت اومده بود ... سلام و این حرفا ... رفتیم نشستیم ... دیدیم صدا میکنن که مادر بزرگتونو بگیرید ... منم رفتم مامان شهربانو (مادر بزرگم) گرفتم ... خودشو میزد ... تمام صورتشو می کند ... می زد تو سرش ... جیغ می زد ؛  سمیرا دستاشو گرفته بود منم قربون صدقه ش میرفتم که مامان نکن اینجوری با خودت و شونه هاشو ماساژ می دادم ! اومدیم خونه و خلاصه عینهوووووووو کوزت !! کار کردم ... شونه هام داشت میوفتاد دیگه  مامان و خاله گفتن میخوان برن پارک منم بدو بدو ... مانتو به تنم و رفتم ... سعید پسر دائی مادرم داشت میومد که توی پارک عمو کوچیکمو که مجرده و ۴ سال ازم بزرگتر رو دیدم ... مانی ! دیگه تا اونا صحبت کنن ... ما دوتا گل می گفتیم و گل می شنیدیم و کر کر خنده ... سعید بد نگاه میکرد !  رفتیم خونه ... محمد داداش سعید ... برگشته میگه اون پسره نامحرمه کی بود داشتی باهاش حرف میزدی ... ماچ و روبوسی ؟ هان ؟؟!  کاملا این شکلی بودم   منم گفتم کی ؟ گفت .... گفتم عمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــومه !!!!!  رفت ... سامان هم بد جور مارا نگریست و رفت ! منو ضایع میخواستن بکنن ... شاخشونو شیکستم  مامان منم اونجا وقت گیر اورده بود ... منو به همه معرفی میکرد ... دختر کوچیکمو دیدین ؟ ایناهاش مهرنوش !!  منم جیم می شدم و محل نمی زاشتم ... دیگه با این محمد کلی کل کل داشتیم .. با مزه بود ... هر چی می گفت جوابشو میدادم  توهین نکنین ... محرمه بابا ... ی جورائی داداش ما حساب میشه ... ابجی ما شیر مادرشونو خورده ... همه خواهر برادریم و این حرفا خاله زنکی  اومدیم خونه .. مامان واس بابا تعریف کرد که محمد ... 

  

 

اقا امروز کلاس اندیشه تشکیل نشد ... کلاس تارا و شیوا هم ... اونا دو تا کلاسشون ..  کلی مردیم ... خاک تو سرشون می خواستم برم گردش علمی نزاشتن و منو راهی کلاسم کردن  منم از کلاس اقتصاد همشششش ۱۵ مین جیم زدم ... از کلاس قرانم ... ۳۰ مین  

خیلی چیزا می خواستم بنویسم ... مامانم اینا رفتن بیرون ... این مانیا گیر داده بیا فیلم ببینیم ... فیلم گلشیفته رو خریدم ... + The last house in the woods  

حالا دیگه یادم رفت چی میخواستم بگم ... بریم فیلم ببینیم  فهلا ....  مینوش ! 

نظرات 52 + ارسال نظر
دختر احساس یکشنبه 19 آبان 1387 ساعت 18:01 http://www.yeloow-hate.blogfa.com

مهدی پنج‌شنبه 23 آبان 1387 ساعت 06:44 http://zimaazma.blogsky.com

این یکی متنتو لازمه سرفرصت بخونم ... انگار یه خبرایی شده بی وفا جون ...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد