نمیدانم نزدیک ِ 3 صبح میباشد و هنوز هم میخواهم بیدار بمانم ، اصلا تمام چیزها باعث ِ انرژیم شد و میخواهم مداوم باشم .. ان هم بیدار با موزیک های تازه دانلود شده م کنار موزیک های لایک خورده م ، میخواهم تا صبح هی ناخن هایم را رنگ به رنگ لاکی کنم ، از قرمز به سبز و آبی و در اخر هم شاید صورتی ِ همیشه م ! میخواهم قطعه قطعه موزیک هایم را ثبت کنم .. نمیدانم .. مسیج هایت انرژی بود یا .. من همان بانوی مریض ِ پتو پیچ ِ ولو شده بر روی کاناپه بودم ، نمیدانم ..
× باران و یاد ِ تو ..
همش میخواهم دیروز را برایت ترسیم کنم بانو ، اما نمی شود شاید هم نمی گذارند ، شاید هم نباید ک ِ بشود ولی الآن می خواهم بگویم .. بگویم ک ِ تمام ِ تمامش ک ِ نه اما بیشتر حرفهای در گلو مانده را گفتیم ، رفتیم و گوشه ای نشستیم و بغضهایش رو در گلویم می فشردم و برایش خودم ، بلی خود ِ خودم بر زبان می آوردم تا خالی شود ، مَرد اگر بغض کند ، زن ویران میشود ، من حسش کردم بانو ، وقتی چشمانش قرمز میشد و اشک جمع میشد نگذاشتم بچکد ، غرورش جلویم خورد شود ، رویم زیاد شود براش ، بلی خودم نخواستم ، مرد باید مرد باشد ، مردانگی کند ، حرف بزند ، بغض کند اما اشک نریزد البته نه که هیچ وقت ها ، مَرد باید اشک هایش را هم در آغوش ِ زن َش خالی کند ، به هر حال نگذاشتم ، خنداندمش ، خندیدم ، اما نگذاشتم بغض کند دیگر ، برای تمام ِ اشتباهاتش عذر خواست و برای تمام ِ اشتباهاتم به آغوشم کشاندمش ، در آغوشش زمان برایم بی معنا بود ، ثانیه شمارش آرامم میکرد ، کم مانده بود به خواب بروم ، خواب ِ ابدی ک ِ ای کاش رفته بودم ، جان دادن در آغوش مَردت بی نظیر ترین نوع ِ مرگ است هرچند کاملا خودخواهیم را می رساند .. شاید دوست داشتن همین باشد ، که بُگذریم و از همان اول ، اخر ِ راه را اول ِ راه نیاوریم !
× کاش راهنمای خوبی برای بودی زیبای خفته ، آن شبم را آن طور به صبح نمی رساندی
جلوی آینه مینشینم و با انگشتانم دست به لب ، پوست پوست های لبم را میکنم ، بی هوا پاهایم را تکان میدهم ، ذهنم نمیدانم کجا مشغول است اما چیزی در درونم فریاد نخواستن میکند .. نخواستن ک ِ نه ، بگذار جور ِ دیگری بگویم بانو ، در این هفته ی لعنتی ک ِ با ابرو های گره خورده م شروع شد تا همین حالا عین ِ سگ پاچه م را میگیرند و پاچه میگیرم ، زیبای خفته میگوید خوب فکرهایت را بکن هنوز دیر نشده ، اما دلیل های محکم میخواهم .. لعنت به من با این اعتقادات ِ تخماتیکم ! لعنت به من ! خُب چیزی درونم میگوید ک ِ درستش کن ، تو میتوانی اخرش را نمیدانم ، اولین اشک هم ریخته شد اما خوبم ، دوز ِ خستگی ِ درونم فوران کرده است ..
وقتی ما آمدیم اتفاق ، اتفاق افتاده بود !
حال هرکس به سلیقه خود چیزی می گوید و در تاریکی گم میشود .
× حسین پناهی
از آن وقت هاست ک ِ بهانه گیر شده م ، دل گیر شده م ، هیچ چیز به دلم نمی چسبد ، حال ِ خودم را میگیرم .. دیگران را هم ، از آن روز هاست ک ِ ب ِ زمین ُ زمان دلم میخواهد بدو بیراه بگویم ، اصلا فحش بدهم ، بغض کنم ، گوله گوله اشکی بشوم ، زیر ِ تمام ِ این احساسات ِ نم ناک ، دلم میخواهد دوست بدارم ، آرام باشم و نشان دهم ک ِ آرامم ، بلی آرامم ، اما درونم بغضها دارد ، دلم میخواد دیگر بغض نداشته باشم ، دلم میخواد روزهای لعنتی ِ لامصب ِ گذشته دست از سرم بردارد ، دلم میخواهد تمام شوم ، دلم میخواهد تمام بشود ، همان روزها ک ِ به صورت استمراری از گذشته تا به امروز ادامه دارد ، حتی اگر خودش نیست که یادش هست ، یاد ِ تنهائی هایم ، رویاهایم ، دوست داشتن هایم ک ِ ...
× از غرق شدن میترسیدم ، ولی غرق شدم در رویاهای گذشته م !
نمیدانم این روزها ک ِ میگُذرد کجایش باران دارد ک ِ من خیس ِ بارانم ، نمیدانم کجایش درد دارد ک ِ من درکش را ندارم هیچ ، گلوگیری نهان دارم از باران های این روز هایم خیس تر ، اما بی آبی آسمان ِ چشم هایم را گرفته ست ، نمیدانم ، کجای این جاده ی بی انتها را به بی راهه میروم ک ِ گلویم میگیرد ، باران به شوق می آید ، آسمان بغض میکند ، نمیدانم . آینه ها هم بی رحم شده ند ، بانوئی سرد و بی روح ، گیسوانی سفید ، گلوئی و چشمی متورم ، نمیدانم ، هر چه هست بانو میداند و باز هم به روی خودش نمی آورد که باز هم به بی راهه زده ست !
به لبهایم مزن قفل خموشی
که در دل قصه ای ناگفته دارم
ز پایم باز کن بند گران را
کزین سودا دلی آشفته دارم ...
× فروغ فرخزاد
می دانی بهشت کجاست؟
یه فضای چند وجب در چند وجب !
بین بازوان کسی که دوستش داری ..
× حسین پناهی
× اصلا از روز ِ اول ، نه از ساعت ِ اول هم نه از ثانیه های اول که شهریور وارد شد حس ِ خوبی دارم هرچند روزهای خوبی ندارم !
جدیدا با گندم از ساعت 10 اینا شروع میکنیم به حرف زدن تا حدود 3 ساعت ، این روزا که خیلی از هم دوریم نمیشه گفت حرفامون بیشتر ِ ولی جمع که میشه تلنبار میشه و گذر زمانو نمیفهمیم ! ی ِ شب که تا ساعت 3.30 نیمه شب حرف میزدیم :D این روزا حس میکنم هیچ کسیو ندارم ، هیچ کسی نیست هوامو داشته باشه ، آرومم کنه ، دلداریم بده ، بغضام تلنبار میشن و فقط تو دلم میگم صبر کن .. وقتی با گندم حرف میزنم آروم میشم .. صفر میشم و دوباره توانائیم میره بالا ! خُب این عالیه و من ازش ممنونم که هست ! هر چند دور اما هست !
× گربه رو نرفته باید کشت ! :D
همه ما راحت حرف میزنیم ُ ولی نوشتن برای بیشتر ِ ما سخت است . اما تـــو بنویس تا یادت بماند که نوشته ها ، رد ِ پای عبور است. فردا که برگردی و نوشته هایت را بخوانی، به یاد می آوری که از کجا رد شده و چطور قد کشیده ای.
× عرفان نظرآهاری
5 ساعتی میشه از سفر برگشتم ، خسته م .. نمیدونم اسمشو چی بذارم .. اما اولین چیزی که به زبونم میاد تجربه س ! یا من خیلی حساسیت به خرج میدم .. یا !!! ولی فکر میکنم من دارم خیلی حساسیت به خرج میدم ! : ( خسته ی سفرم و دلم نمیخواد بهش فکر کنم .. فقط دلــــم ی ِ خواب ِ اروم میخواد فقط ! : |
× مرداد تموم شد و من بی نهایت از این رویداد خرسندم ! : )
فردا میریم سفر .. و این اولین سفری هست که هر دو کنار همیم !
هیچ حسی ندارم فعلا .. :D امیدوارم خوش بگذره !
همه امشب اینجا بودن عموها و عمه ها .. خیلی خسته شدم ولی خوش گذشت ! با دختر عموها کلی گپ زدیم و کلی خندیدیم .. خوب بود :X
دقیقا دو سه هفته پیش بود که سیندرلا گفت مراقب اطرافیانت باش ، امروز هم خرگوشی این حرف و بهم زد + ... این که داداش کوچیکه امروز واسه خرگوشی دردو دل کرده ی ِ حرفه ، اینم که خرگوشی ازم میخواست از رابطه مون واسه سیسیلی و عروس بزرگه چیزی نگم ی حرف ِ دیگه س .. خُب من اصلن هم کلام نمیشم با اونا .. اونم توی موارد شخصی ِ زندگیم .. وقتی باهام حرف میزنن و از خرگوشی میگن حس میکنم چقدر از من جلو هستن و همه چیز ِ زندگی ِ منو میدونن و من انگار یکی از اصحاب ِ کهفم و در غار :-S . این که ادم به داشته های خودش قانع نباشه و همش دیگران و مثال بزنه و به خاطرش زندگی شو ، آینده شو به خطر بندازه خُب دیوونگی ِ محض ِ .. ! ولی بعضیا انگار زندگی رو صحنه جنگ جهانی اول میدونن و خودشون مثل ادمای قرون ِ وسطی برخورد میکنن ! باید بگم الآن قرن ِ 21 هستیم و دنیای گفتگو و زندگی ِ متمدن ِ ! : | نه جنگیدن و لجبازی کردن سر ِ ی ِ سری مسائل اونم توی زندگی ِ رسمی ، بعضی ها دنیای دوستی رو با زندگی متاهلی اشتباه میگیرن ، به جرات میتونم بگم خیلی فرقشه ! : | و کوچکترین اشتباهی ، راه ِ بازگشتش تنها به ضرر خودته ! عقل هم چیز ِ خوبیه واقعا ! : )
× حسادت ، تقلید ِ کورکورانه ، لجبازی ، عاقبت ِ خوشی نداره !
کاش انسانیت انقدر بالا بود که حتی وقتی ی شخص ِ پر نفوذ ُ قدرتمند کشوری هم که هستم ، انقــــــــــدر مردمم رو دوست میداشتم که وقتی میدیدم زیر ِ آوار موندن با کت و شلوار شیکم (هر چند ...) میرفتم ، با کت و شلوار حالا پاره پوره هم نه خاکی بر میگشتم .. اصلا نمیتونم بفهمم .. خوشحالم که قدرتمند نیستم .. خوشحالم که هیچی نیستم ..
× امیدوارم هر چه زودتر مناطق زلزله زده سامون بگیره : (
آمین !