روز خوبی بود .. تمام ِ تلاشمو کردم خودم باشم .. خُب همیشه سعی میکردم توی مجالسشون پوشیده باشم چون اونا از نوع ِ پوشش ِ من خوششون نمیاد .. ولی این دفه فرق داشت .. توی مراسم واقعا جلب توجه میکردم .. !!
مراسم سالگرد عزیز بود ، یک ماه جلوتر گرفتن که مردم به مراسم عیدشون برسن .. خدا به خیر کنه این عمه ها چ ِ نقشه ای واسه عید کشیدن !! بماند .. دیروز کلی لباسای توی کمدمو ریختم بیرون و پوشیدم .. رنگ تیره مثلا مشکی داشتم .. اما مناسب مراسم نمی دونستم ... دیگه اگه 20 تا لباس مشکیم بود توی اون دوماهی که جولون دادن مجبور شدم پوشیدمشون .. مامان گفت چرا مشکی ؟ این لباس سفیدرو بپوش .. هی میگفتم نه میخوای عمه ها دهنمونو صاف کنن ؟! بعد از کلی مامان بگو من بگو .. ی تاپ مشکی تنم کردم با شلوارک سفید .. عجیب خوش استایلم میکرد .. مامان گیر داده بود همینو بپوش و من میگفتم نـــــه .. زشته
بد نگام میکنن ی چی میگن بهم ... مامان هی میگفت غلط کردن .. به نسیم مسیج زدم چی میپوشی ؟ گفت بولیز دامن .. گفت تو چی گفتم نمیدونم : )))) بعد از کلی گشتن و اینا چند تا رو کاندید کردیم که یهو یاد ی تاپ دامنم افتادم که خیلی دوسش داشتم ولی به خاطر اخلاق ِ نمیدونم چی .. ولی حالا میگیم بسیار بسته و مذهبی ِ اینا .. نپوشیده بودم .. واووو پوشیدمش .. !
آبی بود .. دامنش انقدر تو پام خوش فورم بود که نگو .. حتی بیشتر از اخرین باری که پوشیدمش .. ناخن هارو هم نمیشد لاک بزنم
واس ِ همین برچشب زدم و برق ناخن زدم .. برچسبای پروانه .. انقدی نازن رو ناخنام .. دیگه رفتیم و دیدیم همه با روسری نشستن و فقط زن عمو هام و دختر عمو هامن که بدون روسری و تقریبا شیک نشستن .. رفتم لباس عوض کردمو یک راست رفتم پیش دختر عموهام
همین شکلی ... همین که عمه بزرگمو دیدم لباس صورتی تنش بود اصن رفت رو اعصابم ... دقیقا اکثر بچه ها چون اخلاق ِ گند ِ اینارو میدونستن مشکی یا رنگ ِ تیره پوشیده بودن جز عروس ِ عموم که هم سن ِ من ِ اونم خاکی رنگ تنش بود .. ینی چش ِ همه زده بود بیرون ک ِ من چطور جرات کردم اینجوری برم تو مجلسشون .. نسیم بیچاره که همین ک ِ رسیدم گفت وقتی اومدم دیدم همه این شکلی خز نشستن با همین شلوارم نشستم
دیگه ما تو اتاق بودیم هممون ... اونور روضه میخوند ما هر هر میخندیدیم :دی وسطای مجلسم بلاخره از تو اتاق اومدم بیرون .. با بچه ها جمع شدیم ی جا ... بگو و بخند ... همه مارو نگاه میکردن .. هر کی میرسید میگفت همیشه شاد باشید : ))))) حالا خبر نداشتم هر وقت دور هم جمع میشیم رو کول ِ همیم : )))) جای تپلی خیلی خالی بود .. خیلی خوش گذشت .. از وقتی اومدیم خونه حالت تهوع ، سردرد و سرگیجه حالمو گرفته .. : ((( تازه چند بارم نزدیک بود تصادف کنیم : (
اینم از سالگرد ِ دوم ... اون بنده خدا هم خدارو شکر دوماد شدو اخرین تیکه های ممکن رو هم انداختن و به معنای واقعی قهوه ای رنگم کردن ولی بازم سکوت کردم .. و به شوخی ردش کردم .. کاش تموم بشه این تیکه ها و طعنه ها .. خدا هم صبرش حدی داره من که بنده شم و خیلی خیلی کوچیکم !
سستن .. دلم دستم چشام ..
همه چی ی جور ِ خاصیه ..
همش دارم به خودم امید میدم که همه چی درست میشه ..
این روزا زود میگذره و تو به هدفت میرسی ..
اما مرددم .. روی هدفام .. بیشتر از همه چی این مرددم میکنه ینی من به جائی می رسم ؟
از بس همه بهم گفتن هیچی نیستی .. هیچی نمیشی .. هیچ امیدی به اینده ..
به کارائی که میخوام بکنم ندارم ..
کاش خدا باهام حرف میزد و بهم میگفت که این همون راهیه که باید بری
یا راه قبلیتو ادامه بده ..
این استاد دیوونمون ی حرف ِ قشنگی زد ..
" وقتی به چیز ِ مطلوبت میرسی که تلاش کنی .. وقتی خودت ی چیزی شدی شرایط خوبی پیدا میکنی "
همش دارم به بزرگ اندیشی فکر میکنم ، به اینکه واقعا اگر توقعت از زندگی بالا باشه به ی حدیش می رسی ؟ یا نه همون حرف خدا که توی کتابش میگه به " هر کس ، هر چقدر که بخواهم میدهم .. !! " توی تضاد درگیر شدم .. ایده ی من با ایده ی خدا چقدر فرق داره ..
تلاش من بی خودیه ؟ یا اینکه خدا به اندازه ی تلاشم یا حتی بیشتر از تلاشم بهم کمک میکنه ؟!
و ی چیز ِ دیگه ای که این روزا خیلی عذابم میده کنکور ِ دوباره س ... ینی واقعا درست انتخاب کردم ؟ ینی قبول میشم ؟ ینی میگذره این روزا یا نه .. من فقط یک سال از همه ی دنیائی که روی آب ساخته بودم دور شدم ؟!
تنها چیزی که این روزا ارومم میکنه اینه که خدا رو دارم .. خدا دوسم داره .. اون نمیذاره چیزی بد بشه .. تنها خداس که بهم ارامش میده .. همه چی حل میشه .. کمکم میکنه !!
نمیدونم
رفتیم سر کلاس .. اومد .. وقتی منو گندم و دید اصن به رو خودش نیاورد
ی خورده گذشت گیر داد چرا با من واحد برداشتید ..
یا مجبور بودید .. یا ترم اخرید و بازم مجبورید یا اومدید ببینید واقعا من بدم یا نه .. یا هیچ کدام ... وای یکی از بچه ها گفت شایدم همه ی موارد ... چقدر خندیدیم ..
چند نفرو صدا کرد و گفت چرا اینجائی ؟ هر کی ی چی گفت یکی رو که بهش گفت تا حالا اصن ندیدمت .. اونم گفت اخه دم به تله ندادم تا حالا : ))) یک کِر ِ خنده ای بود : ))
منو نگاه کرد و گفت شما چی ؟ گفتم چیو چی ؟ گفت اینجا چی کار میکنی ؟ سوت میزدم .. با بدبختی گفتم تداخل کلاس بوده .. : )))
کلی تیکه هم انداخت که ما اصن نگفتیم با مائی یا نه .. : )))
عاشق ِ اینم ..
که چشم هائی داشته باشم ، جلوی چشمانم
و تمام ِ روز حتی ، به یادش
خدارا شکر کنم ..
× خدا جون .. صبرو و حوصله یافت نمی شود .. این بنده ی بی همه چیزت اعصاب ندارد ، با من بحث نکن .. میخوام
ی استاد داشتیم که تا حالا باهاش کلاس بر نداشته بودیم ..
ی جورائی لطف خدا بود یا شانس یا هر چی ..
این استاد ِ عجیب با ما لج بود ... ینی چش ِ دیدن ِ ما رو نداره .. همیشه میگفتیم اگه ی روز به عمرش مونده باشه زهرشو میریزه بهمون
ازون جهت تصمیم داشتیم هیچ وخ باهاش کلاس بر نداریم .. اما این ترم ترم ِ آخر ِ و ی 4 واحدی مونده رو هوا که مجبوریم
و برداشتیم .. فردا باش کلاس داریم از ساعت 4.30 تا 8 شب : (( از همین الان استرس دارم .. آخه بد جور ضایع میکنه : ( نیدونم گندم چه حسی داره اما من که تخریبم به شخصه .. بعد گندم ی کلاس از من بیشتر داره و من قراره دیر تر برم گفتم تا عنفوان ِ وجودش بسوزه
بعد همش دارم به این فک میکنم که نمیشه یعنی عادم کلاس زبان نره ولی زبانش در حد IELTs باشه .. ؟ خب میخونم دیگه : (((
بعدشم دارم فک میکنم که ینی میشه معافیت تربیت بدنیم جور بشه ؟!
ایش اصنا این ترم همه درسام ضد ِ حالن ... عادم هیچ انگیــــزه ی واسه درس خوندنم نداره ک ِ
× تمام ِ تلاشمو میکنم ازین دنیای خاک بر سری دور شم .. میشه که بشه !! میتونم : )
بعضی وبلاگا چقدر به ادم انرژی میدن ..
دلم انرژی قدیما رو خواست ..
× تعطیلات تموم شه شاید خوب شم .. نـــــه ؟!
بازم اعتقاد دارن که زندگی پر از امیـــد ِ ؟
میشه ی امید بذارین جلو چشای من دهن ِ من بسته بشه ؟
× کم آوردم ، توی دو قطره اشک دارم له له میزنم !
ازون نفسا که به زور در میاد
ازون چشا که به سختی میبینه
ازون دل ِ شکسته که هیچ شکسته بندی نمیتونه بند بزنه ش
ازون بانوی بی قراری که قرار رویای محالش شده !
چطوری روش میشه هنوز تو صورت ِ من نگاه کن ِ و این هــــــــــــوا با برینه بهم ؟!
باورم نمیشه .. آدم اینقد وقیح ؟!
نمیدونم نفرینم میگیره یا نــــه .. اما به این حد رسیدم که نفرینش میکنم ، آدم بد ذات سزای عملش رو میبینه ، سعی کردم واسه کسی نزنم ، توقع نداشتم .. هیچ وقت !
با هر کسی جور نمیشم ، زار ِ زندگیم و واسه همه نمیگم ، ولی از هیچ بودنم دارن استفاده میکنن ، از سکوتم ، نمی گذرم .. خدائی هست که بهش ایمان دارم که تقاص همه بدیائی که بهم کردن و ازشون میگیره !! این خدا الرحم الراحمین سخته ، دردناک این حرفا واسم ، اما می سپارم به تو .. تو باید حل کنی واسم !!
رفتم به روزای قدیمی ..
نزدیک یک سال و نیم پیش ..
کامنتا .. دیوونه کننده بود ..
دلم واسه تک تک ِ بچه ها تنگ شده ..
واسه ی همشون ..
که خیالیاشون نیستن ..
بغضی شدم : (
ممنونم که بعضیاتون هستین : ) : *
انرژی تو وجودم داره دادو بیداد میکنه :دی
انقلاب و من و گندم و دودره کردنای معرف ..
خالی بندیای تابلو ..
« اسب حیوان نجیبی است »
بازم انتخابای داغون گندم
فلش کارتو ی کنکور ِ دیگه ...
واوووووووووووووووووووووووووووووووووو
خوبـــــــــــــم ... کتاب باعث میشه خوب باشم ..
بماند که ....