ی فنجون قهوه با طعم ِ تمشک

و آغاز ، همان تپش ِ قلب ِ توست ..

ی فنجون قهوه با طعم ِ تمشک

و آغاز ، همان تپش ِ قلب ِ توست ..

اخر ِ هر چیزی ..

×همیشه کم میارمت .. همیشه کم میارمت ، 

ی عمر ِ که ندارمت .. 

 

 

رفتیم و اخرین انتخاب ِ واحد رو هم انجام دادیم  

ترم آخر !!

انگار همین دیروز بود یادش به خیر .. 

لی لی نارنجی و ابر بهار و ندای قاصدک و .. 

همه با هم دانشگاه قبول شدیم .. هر کدوم ی رشته .. 

من و ابر بهار علوم سیاسی و ندا روانشناسی صنعتی و نارنجی معماری .. 

یادش به خیر .. 

حالا باید واسه ی ترم اخر ثبت نام کنم ..  

4 سال به همین زودی گذشت .. توی همین خونه ی تمشکی .. 

چقدر عوض شدیم .. چقدر زود میگذره .. 

و ی عالمه چقدر دیگه ..  

 

دلکم ..

داریم به کجا میریم ؟
به جاده های بی مرزی ؟
این راه ِ ما نیست .. 

راه ِ ما از جاده های بی عبور هم جداست .. 

 

× اشکای سکوت ..

silent

ی ذره خط خطی َ م .. 

اعصابم ی خورده سر جاش نیست .. 

بلاخره امتحانای کوفتی تموم شد .. 

ازون که میترسیدم به سرم اومد .. 

بازم دهنم و میبندم و میگم خدا رو شکر .. 

 

× ولی بعضیا خیلی کثافتن .. خیلی ! 

تف به این دنیا و من

بغضای بی نهایت .. واسه روزای گند زده شده .. 

خدا هم درین حد دوسم نداره .. 

ولی قراره نفهمم .. خودم بزنم به نفهمی .. 

چون مجبورم .. محکومم به بودن .. 

ر...م به این زندگیم با این شانسم .. 

متنفرم از هر چی بودن .. 

متنفرم از هر چی موندن .. 

تف به این زندگی .. 

حسرت ِ حسرت !! 

من غلط مازاد کردم به خواست خودم اومدم این دنیا .. 

 

میگذره

گذشت ، با تمام ِ بدیاش .. بغضاش .. 

گذشت  

امتحانا .. این روزا .. 

خسته م ، ی خستگی ِ زودگذر 

تصمیم واسه فردا که نمیدونی چی قراره بشه .. 

سخته .. نــــه ؟ 

اره سخته ... 

دلم ی خنده از سر ِ خوشی میخواد .. ! 

نــــه !

فقط تو میتونی کمک کنی که من اگه میگم نه !! 

کسی رو حرف ِ من حرف نزنه ...  

فقط تو میتونی .. 

حالا من میگم نــــه !
تو کمک کن من روی حرفم که وای میستم .. 

کسی جلوم نایسته !!
خُب ؟! 

رویاهای در به در شده

داره میگذره .. خوب و بدش .. فقط میدونم داره میگذره ..

ازون روزای عجیب ت... که کلا نمیخواد که بگذره .. ولی وقتی من میگم میگذره

یعنی داره میگذره .. !

چطوری ؟ سر به هواس ..

اونجوری که میخوره زمین ..

اونجوری که درس نمیخونه ..

یعنی دل ِ درس خوندن نداره ..

اونجوریا که داره درگیر ِ زندگی میشه ناجور ..

اونجورا که دلش میخواد ..

اما خودش نیست .. خودش دیگه !!
خود ِ همون رویاهای لامصب مونده ..

رویاهای دربه در شده ..

رویاهائی که فقط نقششون گذر ِ لحظه های من تو هَپَروت بود ..

لا مصب ..

لامصب به رویاهای دربه در مونده ..

وقتی من میگم لا مصب .. یعنی لامصب ِ

خسته ؟ نـــــه .. گور بابای هرکی که ادعا خستگی میکنه ..

من که خوبم .. شما چطور ؟

تولدت مبارک : X

داری بزرگ میشی ، جلــــوی چشای من .. 

فکرت ، اخلاقت ، ایمانت ، اعتقاداتت .. 

داری محکم میشی .. داری آماده میشی ،  

تربیت میشی واسه تو این دنیا بودن.. 

دختر کوچولو .. باعث افتخار ِ همه ای ..  

چه گذشته .. چه حال .. چه آینده .. 

 

تولدت مبارک گندمکم  

دنیا رو برات آرزومندم عزیــــــزم ..  

یک ساعت زندگی ..

خیلی وقت بود مُردگی میکردم .. تا اومدم برسم به اتوبوس رفت ... خیلی وقته اتوبوس سوار نشدم دلم میخواد با اتوبوس بیام ... اما نشد .. راه ِ 10 مین َ رو یک ساعت تا در خونه پیاده اومدم .. خیلی وقت بود با مردم نبودم .. و فقط خودم بودم ُ اطرافیانم .. امروز راه رفتن .. نفس کشیدم .. پیرمردیو دیدم که کرکره رو نصفه کشیده بود پائین و با رفیقش دووز بازی میکرد .. بچه هائی رو دیدم که گریه میکردن و خوراکی میخواستن .. از کنار ِ ی گل فروشی رد شدم ... عجب بوئــــــــــــــــــی ... چه کاکتوسای خوشکلی ... چه گلای نازی ... مغازه صوتی تصویری بود .. چقدر نمای تی وی عالی بود ... مردم حرکت میکردن ... هرکدوم تندتر از من ... تمام دکه های روزنامه فروشی ِ سر راهم رو زیرو کردم .. یکی پای تلفن از چک حرف میزد ... یکی مهربون بود خیلی خوب جواب میداد ... یکی انگار ارث باباشو طلب داشت  اخموووو بود .. هر اتوبوسی از کنارم رد میشد خندم میگرفت ... اگه 10 مین صبر کرده بودم این همه راه نمیرفتم .. اما دوست داشتم .. حس خوبی داشتم .. تا برسم در خونه شاید 20 تا اتوبوس از کنارم رد شد ..وقتی  میوومدم از خیابون رد شم ماشینا چراغ میزدن که یهو نپرم وسط خیابون ... انقد حس خوبی داشتم .. حس اینکه منو میبینن !! خیلی خوب بود ... (الان هر کی ندونه فک میکنه هیچکی دوسم نداره) حس ِ خاصی بود .. وقتی هی راهمو دور میکردم .. وقتی وارد پاساژ شدم .. انواع لباسا .. گوشیااا .. انواع ادما ... با زبونای متفاوت و شیرین ... وای دوست داشتم ... بعد از مدتهااااااااااااا امروز زندگی کردم !! زندگی ! 

نگــــران ..

 

نگرانم .. نگران کنکور !!! نگران زندگیم .. نگران ِ این مغز ِ تودرتو ام که آخر از دست ِ من منفجر میشه .. نگران ِ نفس هامم ، دلتنگیام ، تموم ِ شبائی که با بغض صب میشن ، امتحانای کوفتیم ، لیسانس ِ مزخرفم ، بزرگ شدن ِ بی معنیم ، آدمای کثافت ِ دورم ، سادگیم ، حرفای صد من ی غازش ، اشکام ، آرزوهام ، شغلم ، آینده م ، حرفای دلم که به زبون نمیان ، و همه ی چیزائی که شدن دغدغه های من !! 

 

× ی پُست به نوع ِ استاد ِ روابط ×> کلمات کلیدی !!

عینک و دو کفت چشم ِ متفاوت

 

جدیدا سعی میکنم عینکمو بزنم .. 4 سالی هست عینک دارم اما هر کی میبینتم بهم تبریک میگه ... این واسم جالب ِ که عینک داشتن تبریک داره ؟ خوش بینانه ش اینه که تغییرات ِ جدید رو تبریک میگن .. انگار صورت دکوراسیون منزل ِ به هر حال .. از شیشه ی عینکم ی چیز میبینم ، از چشای خودم ی چیز ِ دیگه ... بر عکس تصور همه که الان فکر میکنن با عینک خیلی خوب همه جا رو میبینم باید بگم که وقتی عینک میزنم از همون چارچوب کوچولو که به عبارتی میتونم مثال ِ ی محیط زوم شده تو ی عکس رو بگم .. همون ِ ی قسمت هائی ازین دنیا رو خیلی خوب "فقط" میبینم .. و تماما روحم جائی پرواز میکنه که چشای دومم که شیشه های عینکم باشن نمیبینه ! ولی وقتی عینک ندارم .. شاید دووور رو خیلی خوب نبینم و تار ببینم .. امــــا خیلی راحت میفهممشون .. انگار اون دو تا شیشه خیلی مصنوعین و روح ِ تصویر ندارن .. مثل همون عکس .. ولی چشای خودم ... حس قشنگتری دارن ... کاش کسی عینک رو دوست نداشته باشه .. کاش زندگی ِ باروح رو همه بتونن تجربه کنن .. 

 

تغییرات

 

گندم درست می گفت .. تغییر کردم .. یعنی بلاخره تغییر کردم .. ی روزی از زیادی ادای خوب دراوردنم حالم بهم میخورد ... ازین که هر کی گند میزد به هیکلم و میگفتم عیبی نداره متنفر بودم ، همون روزا که سعی میکردم واسه همه مامان باشم و اجازه نمیدادم همه مثه خودم اشتباه کنن ، اینا خوب بودن نیست .. ادای خوبی دراوردن بود ... اره من اینجوری بودم ... الانم کم اینجوری نیستمااااااااااا هستم ! ولی جدیدنا از کسی که بهم بدی میکنه متنفر میشم .. باورش سخته اما همینه ، خیلی رک میتونم حسم رو بیان کنم که دارن بهم دروغ میگن ، ازینکه دیگران فکر کنن من کـــــــــــورم و نمیبینم و دروغ بگن بدم میاد .. خیلی .. کمی آروم تر شدم .. امـــــــــا بی تفاوت تر .. بی خیالتر ... نه ازون بی خیالی های خوب ..نوچ ازون بی خیالی های خیلی بد ، ازونا که ی جا که حواست نیست و گرمی ی سلطل آب یخ میریزن روت .. بعد میفهمی چه گندی زدی .. ازونا ...   

درد

ی دردی توی این روزا هست .. که فهمش واسه من گذری ِ ...

یعنی مثه این میمونه که من توی ی حباب باشم (ازون مثالای کودکیمه)

و هیچی ازین دنیا و روزاش نمی فهمم ، نمیدونم چه اتفاقی توی این روزام داره میوفته .. اما دارم پشیمون میشم ... دارم به غلط کردن میوفتم ، که دعا میکردم کاشکی بزرگتر شم ، بزرگ شدم نوعی بیخیالی مزمن می خواد که من نمیتونم بی خیال باشم ، چون اطرافم ادمائی هستن که دنیا رو اونجور که هست نمیبینن .. واقعیت ها رو نمیبینن ... کلا با حقیقت ها سروکار دارن .. اما کسی نیست بگه که حقیقت خیلی خوبه اما شدنی نیست .. یک درصد هم شدنی نیست ، اما ... هیچ چیزی درست نمیشه .. من به هیچ کدوم از آرزوهام نمیرسم ، نمیتونم بگم کاش بشه .. اما میتونم بگم کاش کمی آروم بشم .. بی خیال بشم ..

سالگرد

12 سال گذشت ... اما خاک قبرش هنوز واسم تازه س .. 

داغ ِ نبودنش به عمق ِ جووونم رسیده .. 

خداروشکر که نیست .. 

نیست که این روزا ببینه ... 

این روزای نکبتی و بی پدری رو .. 

هر چند واسه اونا اون موقع هم که بودی فرقی نداشت ..  

کارشونو میکردن و روی دل ِ زخمی ِ توی پدر نمک می زدن .. 

ولی من که کوچولو ترین عضو خونواده بودم... 

دلم واست تنگ ِ   

دلم آغوشتو میخواد ... و تو نیستی ... 

مثه همون وقتا بی بهانه منو به بغل بگیری و باهام شوخی کنی .. 

واسم بستنی بخری .. پفک بخری .. منو ببری پارک .. 

حالا این دختر کوچولوی خونواده شده 22 ساله .. 

تو رفتی و همه چی رو جا گذاشتی ... مثه قلب ِ من .. 

یادته ی بار اومده بودی منو ببری ؟ مامان نذاشت : (( 

کاش برده بودی .. این دختر کوچولو هر روز که میگذره داره بیذار تر میشه ازین زندگی و ادماش 

ادمای بی شرفش .. 

این ادمای کثافتش .. 

کثافت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

 

جات خالی ِ ... اما جات خیلی خوبه .. ! 

بخواب بابائی ... بخواب .. : * : (( 

خود ِ گم شده ی من !

نمیدونم تو کجای این روزا گم شدم که دستم دیگه قلم نمیره .. 

نه تنها به کیبورد .. حتی به قلم .. نمیدونم انگیزه هام واسه ی بودن و زندگی کردن از کی به باد رفت ، نمیدونم تمام ِ انگیزه هام چرا تبدیل شده به ی نا امیدی که توده ش زندگیمو اینجوری داره نابود میکنه ، فقط میدونم که ی مُرده م ، ی مُرده که متحرک ِ و فقط با حرفای ی سری از آدما مثل بابا که با حرفاشون بهم تلنگر میزنن ، مثه شوک ِ الکتریکی .. و تا مدتی منو به فکر میبرن .. گاهی اشک توی چشمام میارن .. گاهی هم ی بغض ِ خفیف که دیوونه کننده س ، ی کوچولو مثل ِ این بچه مظلوما شدم .. که بیشتر شبیه این ادمای احمق میزنن .. نه مظلوم .. دیگه کارم به جائی رسیده که وقتی میخوام به کسی برسم به خودم این جمله " ماسک لبخند" رو میگم ُ ناخودآگاه و به زور ی لبخند میزنم تنگ ِ قیافم ُ و میشم همون که بودم .. ! این آخرا دیگه سر کلاسم نمیتونم تمرکز کنم .. چه برسه روی حرفای اطرافیانم .. مثلا بابا داره اتفاقات ِ روزشو واسم تعریف میکنه یهو ی سوال بی ربط ازش میپرسم .. خُب این انتهای بی شخصیتی ِ من ِ ولی دست ِ خودم نیست .. مثلا دیروز یهو به خودم اومدم دیدم اتاقم افتضاح ِ قرن ِ و من مدتهاست توی این به اصطلاح زباله دونی شب و روزم و میگذرنم ، این روزا تنها وقتائی خیلی خوشحال میشم که گندم و از نزدیک میبینم .. با مسیح حرف میزنم .. خانوم تپلی درو به روم باز میکنه که غافلگیرم کنه .. وقتی با بابا تماس میگیرم و وقتائی که باهام حرف میزنه و بهم شوک میده .. همین .. من گم شدم فقط نمیدونم کجای این روزا بود که من حالا دیگه خودم نیستم ..  

چند شب پیش با تمام ِ این دیوونگی هام و خواسته هام و همه چی ُ همه چی روی آینه ی اتاقم به انگلیش نوشتم "من میدونم تو بهترین خدائی" حقیقت هم همینه .. 

این روزا عجیــــــــــــــــــــــــب تسلیم خواست ِ توام .. این روزا عجیب به تو فکر میکنم .. عجیــــــــــب !! :* ماچ واسه خدا :* 

مامان شهربانو

دیشب مامان شهربانو اومد ..

خیلی وقت بود با بروبچه های دائی نبودیم ..

بلاخره بازم دور ِ هم جمع شدیم ..

مامان و زن دائی که سوژه بودن با قهرشون :دی

زن دائی منو دیده بود هی می گفت چقدر خوشکل شدی ..

انگار 100 سال ِ ندیده بود منو .. در صورتی که 2 هفته پیشش همو دیده بودیم

کلی با محسن و سمیرا خندیدیم .. سمانه که فقط کر کر خنده بود ..

ریسه میرفت ..

رفتنی خونه مامان شهربانو خیلی خنده دار بود

هر چی خوراکی اورده بود رو هوا زدیم و خوردیم ..

کلی پری رو اسکول کردیم خندیدیم ..

خوب بود .. اما خیلی خسته شدم از بس که کار کردم .. یعنی

مامان شهربانو همش 5 تا نوه دختر داره که یکیش ساغره که فینگیلی ِ  

4 تای دیگه هم ما بودیم : ( 

ولی خوش گذشت .. امروزم که نرفتم یونی ... 

تا خود 12 خوابیدم :دی 

خسته م ی کم هنوز و سردرد ِ زیاد دارم 

فردا هم ولیمه س و اینا  

سال ِ جدید ِ من !

تاریخچه ی 6 آذر ها رو داشتم نگاه میکردم .. چند تاش خیلی جالب بود .. 

از وقتی وارد این دهه ی دوم زندگیم شدم .. گاها حرفای جالبی از دهنم در میاد که بزرگونه س .. 

غیر ارادی ِ ها .. و پیش میاد  با تمام وجودم دارم بزرگ شدن رو حس میکنم .. 

ی حس ِ خاص و منحصر به فرد !! گاهی لاولی و گاهی هم نفرت انگیز  

این روزا همش دوست دارم برگردم و همون 18 ساله باشم ..  

هر چی دارم جلو میرم ، زندگی مجبورم میکنه که تصمیم های جدی بگیرم 

اونم به تنهائی .. که خیلی سخت ِ و دیوونه کننده ..  

سعی میکردم این 7/8 روز اخر به 6/اذر رو کـــــــــــش بدم .. 

تا دیر تر بهش برسم .. اما مثل همیشه .. بازم چه من بخوام و چه نخوام میگذره . 

و حالا بهش رسیدیم .. ! نمیدونم چرا خیلیا دوست دارن بزرگ بشن .. 

اما من هر چی بزرگتر میشم مصمم تر میشم که نـــــه نباید ................ ! 

حالا که داره میگذره .. و من فهمیدم که باید مستقل بشم .. 

فهمیدم که 4 سال از زندگیم داره میشه ی برگه با ی مهر که معتبره .. 

و من مجبورم این برگه رو قابش کنم روی دیوار چرا که به دردم نمیخوره .. : ( 

دوبارهــ باید شروع کنم و به آینده م و شغلم فکر کنم ..  

هرچند مامان بگه مگه چند سالته و تو هنوز خیلی فرصت داری .. 

اما ، نه این حرفا نیست .. من خیلی عقبم .. 

از دنیام از روزام و از دنیای آدما .. 

تلاش کردم ... تلاش کردم با نیش و کنایه حرف نزنم تا گندم ماهی دو بار بهم بگه 

زبونت نیش داره و تحقیر بشم .. سعی کردم عصبی با دیگران برخورد نکنم 

کاری به کار ِ کسی نداشته باشم .. قبلا هم نداشتم اما بیشتر از همیشه .. 

خودمو غرق کردم توی دنیای خودم تا باعث رنجش کسی نشم .. 

بهم توهین شد .. نگاهای بد شد .. غصه خوردم .. ! 

اما میگذره .. مثه تمام این 21 سالی که گذشت ! 

با ادمای جدید آشنا شدم که دوست داشتنی هستن ..  

بهم اهمیت میدن و به قول مهدیه دوستم دارن .. 

اما من هنوزم تنهام ..  

ی نوع از تنهائی که خودم نمیتونم نادیده ش بگیرم .. 

تنهائی این نیست که ی دوست پسر نداری که باهات حرف بزنه و یا هر چی .. 

تنهائی یعنی اینکه شب و روزت سرد بگذره .. و خشک .. 

تنهائی یعنی قلبت حتی یخ زده باشه .. 

پدرت ، مادرت ، خواهرت ، دوستات غرق ِ زندگی باشن و  

تو تو زندگیشون نقش ِ کوچیکی داشته باشی 

و خیلی سطحی 

گاهی وقتا این تنهائی انقدر بزرگ میشه و نفس گیر .. 

که حتی خدا هم نمیتونه جاشو پر کنه : ( 

و این همون زندگی ِ که من شناختم .. ! 

ما آدما شاید ی قصد و نیتی توی دلمون داشته باشیم و برخوردی کنیم .. 

اما دیگران اون قصد و نیت رو نمیدونن .. 

و باعث سوءتفاهم میشه ... 

من داغون شدم توی این مسائل ریز .. که خیلیا بهش اهمیت نمیدن .. 

امشب .. شب ِ من !!  

میخوام بگم از آدما دلــــــــــــــم گرفته .. از هرکدوم به ی نحوی .. 

و این واقعا ناراحت کننده س که سال ِ جدیدم رو دارم با ناراحتی و اشک و بغض 

شروع میکنم . 

آرومم .. همه چیز خوبه .. و من تلاش میکنم همه چیز آروم بگذره .. 

بدون ِ نیش و کنایه .. 

اما این آدما .. به هر نحوی سعی میکنن منو خورد کنن .. 

جلو جمع !!! و این نا امید کننده س !!! و من فقط مجبورم نگاه کنم و سکوت کنم .. 

کاش یاد بگیریم که شاید این زبونی که داریم به راحتی میچرخونیم راحت بچرخه .. 

شاید از نظر خودمون حرف بدی نباشه .. 

امــــا ، قلب ِ ی بدبختی با این حرف بشکنه .. ارامشش بهم بریزه .. 

ای کاش ما آدما انقدر خودخواه نبودیم .. 

انقدر سرکش و پروو نبودیم .. 

ای کاش زندگی اون روال ِ اصلیشو طی کنه .. 

و من کم نیارم .. 

نمیدونم چند سال دیگه هستم و تا چند سال دیگه میتونم 

از برگ های زندگیم که خشک میشن بنویسم .. 

اما میدونم طول ِ زندگی به اندازه ی ی لیوان آب ِ !! 

و خیلی زود تموم میشه .. 

خدایا کمکم کن تا دلی رو نشکنم .. 

زبونم قلب ِ کسی رو به درد نیاره .. 

دید ِ باز بده .. 

آرامش بده  

اطرافیانم به خواسته هاشون برسن .. 

توی همین شب که میگن ارزوهات برآورده میشه .. 

اونی که رفته رو خوشبخت کن ..  

منم به تمام ارزوهای دنیاییم برسون .. 

خستگی رو ازم دور کن .. 

از من به اطرافیانم فقط مهر و خوبی برسون .. 

!!!!!! 

 

 

22 آغاز ِ سال ِ نوی ِ من !! : ) 

 

× برف ِ پائیزی و آرزوهای بلند و دراز و بلدائی !! 

 

6 / 9 / 90 

 

یک سال بعد از دهه ی دوم ِ زندگیم 

 

تفکر میکنیم ..

ی آیه توی قرآن بود که نوشته بود شما هر چی رنج و مصیبت میبینید و میکشید از اعمال ِ خودتونه .. خدا بسیاری از اعمال ِ بد رو میبخشه ..  

 

چطوری ِ که هر کاری میکنی بد میشه .. باب میل نه خودت میشه نه دیگران .. زندگی کردن سختیش به همیناس .. که هر چی پیش میری بیشتر عذاب میکشی .. 

 

 

مهمونی

از ظهر تا حالا سر پا بودیم .. 

عموها اومده بودن ، خیلی خوب بود ، بسیار بسیار خندیدیم .. با نسیم بودیم ، کلی بهم دیگه تبریک گفتیم  اخرش دیگه دیدن ضایع س پاشدن رفتن کیک خریدن  کلی دوتائی عکس انداختیم .. و کر کر به قیافه هامون و ژستامون خندیدیم .. !!!! سر ظرف شستن اونقدر خندیدیم که دیگه اشکام درومد .. بیچاره محمد امین کلی حسودی کرد که چرا ی پسر همسن و سالش نیست تو فامیل و فنچمونه ..  کلی هم فوش داد به ما دوتا .. دو تا برادر پیدا شده ما دوتا رو بگیره ... فک کن مردم چقدر اعتماد به نفس دارن با اون وضع داغونشون و سطح فرهنگشون با اینکه 10 بار نه شنیدن بازم میخوان بیان  عمو بزرگه امشب به طور انفرادی سعی میکرد بعله از ما بگیره .. دید نه ما پروو تر از این حرفائیم  با اینکه از این درخواستشون بدم اومد و حالم بد شد اما کارای عمو کلی شادم کرد ... ی جوووووووووووری نگام میکرد انگار تازه فهمیده بود من بزرگ شدم و حالا که میبینه توی فامیل چند تا خواستگار پیدا شده لابد چه دختر ِ جیگری هستم  فک کن .... شب خوبی بود ... یعنی حداقل حالمو دگرگون کرد .. شکر !!