X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

پنج‌شنبه 18 مرداد 1397 ساعت 18:43

هیچی انقد هیجان نداشت که ببینی ده ساله ازین وبلاگ نتونستی دل بکنی و همچنان هر از گاهی بهش سر میزنی و چند خطی مینویسی 

تیر ٨٧ کجا و مرداد ٩٧ کجا 


نامه ای به خدا

پنج‌شنبه 18 مرداد 1397 ساعت 18:41

ی جوری ازت دور شدم که هرچی میگردم تو هیچ لحظه ای پیدات نمیکنم 

شاید این همه خوشبختی رو لایق نیستم که تورو فراموش کردم ، تویی که همه ی اتفاقای خوب ِ زندگیمو بی منت بهم بخشیدی ، ی جوری نیستی یا شایدم هستی که من رد پاتو میبینم ولی راحت میگذرم 

منو ببخش ، به خاطر تموم ندیدنا ، به خاطر همه ی دیده شدنام 

هیچ کس مثه تو نمیتونه خوب باشه 

برچسب‌ها: دلنوشت، خدا، غمگینانه

همینطوری یهویی

چهارشنبه 9 اسفند 1396 ساعت 18:53

تولدت مبارک دیوونه !!!!



سه‌شنبه 27 تیر 1396 ساعت 17:14

روزا به سرعت میگذرن و من با ی کوچولو که گاهی هنوززز باورم نمیشه تو وجودم وول میزنه و ابراز وجود میکنه زندگی میکنم ، گلهی تو دلم باهاش حرف میزنم و گاهی روی برگه کلمه هایی رو براش یا به عبارتی برای خودم خط خطی میکنم ، هنوز ندیدمش اما ی حس ِ خوب که ی هدیه ی کوچولو که قراره تو دستای من رشد کنه .. خلاصه که باید مادر شد واقعا تا فهمید این حس چطوریه ، روزا انقد با سرعت میگذرن که گاهی فک میکنم گم شدم تو لحظه ها ، یا لحظه ها توی من گم میشن ؟! این روزا همسری مشغله ش زیاده و من تنهام ، حس تنهایی ناراحتم میکنه ، هرچند مامان میگه به خاطر شرایطت اینطوری اما اصن تنهایی رو نمیتونم تحمل کنم ، روزای اومدن جوجکم نزدیکه .. همه ی این سختی فدای ی تار ِ موش 

سه‌شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 17:12


الان میتونم بگم دارم مادر میشم 

از پیاماتون ممنونم ، مادرشدنم سال پیش برای شاید چند روز بیشتر نبود ، 

یک سال ازون پست میگذره 

چ روزایی گذشتن ، بدون حرف زدن و با سکوت 

خداروشکر که هنوز هستم و هستید 

چ جالب

سه‌شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 17:04

ینی من یک ساله ننوشتم

چهارشنبه 26 خرداد 1395 ساعت 06:26

امروز ٢٦ خرداد ، 

ساعت ٤ صبح حضورت اعلام شد 

اشکام جاری شد 

پدری خوشحال شد 

اولین خاطره ی قشنگ من 

بعد مدتها

معجزه ی کوچولوی من

چهارشنبه 26 خرداد 1395 ساعت 06:24

انقدر خوبم که از دیشب فقط یک ساعت خوابیدم ، 

انقدر خوب که نمیتونم به خوابیدن فکر کنم ، 

نمیدونم دیگران هم عین من خوب هستن ؟؟؟؟!!!!!!

ی ِ معجزه ی بزرگ ، اما کوچولو 

و دوست داشتنی ...

مرسی خدا ، مرسی 

ی ِ دانه ی سیب

چهارشنبه 26 خرداد 1395 ساعت 06:21

ی ِ حس و حال ِ جدید ، 

احساس ِ زن بودن ، پرورش دادن 

مثل روییدن ی دانه ی سیب ، 

همینقدر لذیذ 

حس ِ خوبی دارم 


کجایی خدایا

سه‌شنبه 4 خرداد 1395 ساعت 01:00

تعجب کردم . إز بهمن تا حالا اینجا هیچی پست نکردم 

خیلی خواستم بیام و بنویسم ولی نشد نمی دونم چرا 

دلم تنگ شده برا نوشتن ، اما چیزی نمیتوان بنویسم 

اینروزا دستم همش به سمت اسمونه اما از خدا خبری نیست ، نمی دونم کجاس ، هواسش هست یا چی ، جوابمو نمیده 

دلم براش تنگ شده .

بهش نیاز دارم ، چپ و راست نذر میکنم ، دیگه نمیدونم چیکار کنم ، اما تو این روزا ی چیزی یادم داد

اینکه عجول نباشم و پله پله ازش هر چیزی رو بخوام 


جمعه 9 بهمن 1394 ساعت 00:13

قشنگ اینه بعد مدت ها دارم گریه میکنم ، قشنگ اینه دیگه برای هر چیزی گریه نمیکنم ، قشنگ اینه به فکر اینم که چیکار کنم 

مرسی خدا 



برچسب‌ها: دل نوشت

اتفاقا

جمعه 9 بهمن 1394 ساعت 00:12

پی نوشت : منم مثه پروانه ِ توی پیلم گیر کردم ، و دارم بازش میکنم ، اروم اروم ، و حالا هیچ شکایتی از خدای خودم ندارم ، 

حتمن ی ِ حکمتی هست و من منتظر پروانه شدنم

ی اتفاق ِ اتفاقی

جمعه 9 بهمن 1394 ساعت 00:06

ی چیزی هست ، که باید به زبون بیاد ولی نمیاد ، شایدم نباید بیاد ، 

خیلی وقته حوصله ی بازی با کلمه ها رو ندارم ، ولی ی چیز قشنگ یاد گرفتم 

پیله ی کسی رو نباید باز کرد ، باید اجازه داد بعضی اتفاقا تو زندگی ادما بیوفته ، تا بتونن پروانه بشن ، 

این پیله و پروانه و درک این مسئله باعث شده خیلی جاها حرف نزنم ، اجازه بدم ادما روند رشدشونو خودشون طی کنن 

دوستت دارم خدا 



برچسب‌ها: شب نوشت

تمرکز

پنج‌شنبه 1 بهمن 1394 ساعت 16:19

ی جورایی حس میکنم شانس لذت رو در گذشته از خودم گرفتم ، 

با باورهای خودم .. 

امروز برگشتم به گذشته که چقد با ادما صمیمی بودم ، و ی سری ضعفایی که دارم ، 

این ضعف ها باعث شد نتونم خیلی کارا و لذتا رو تجربه کنم ، 


برچسب‌ها: توقف ، نگاه

مهمونی

پنج‌شنبه 1 بهمن 1394 ساعت 16:13

امشب جایی مهمونی دعوتیم که خیلی راحت نیستم ، ولی امیدوارم این ادمها بتونن همراههای خوبی برامون باشن ، 

نمیدونم چرا هر وقت میام تو داشبورد بغض میکنم و میخوام ناله کنم ، 

فکر میکنم پی اینجا رو با اشک و بغض و ناله ساختم

برچسب‌ها: روز نوشت

ی پله بالاتر

چهارشنبه 30 دی 1394 ساعت 18:44

پله ی بعدی رو تو زندگیم میخوام به کمک خدا خودم مشخص کنم ، 

طعم تلخی رو هروز و بارها دارم میچشم ، لحظه ها سختن اما میگذره ، 

مهم اینه که خدااا بعد از مدت ها میخوام صدات بزنم ، 

دستمو میبینی ، دستامو بگیر 



برچسب‌ها: جیک جیک

لحظه هایی که بر باد رفت ..

چهارشنبه 30 دی 1394 ساعت 18:39

ی ِ شمع روشن کردم روبروم ، 

حالا میفهمم چ ِ بی هدف فقط کوچیک شدم .. 


برچسب‌ها: دل نوشت

زندگی

چهارشنبه 30 دی 1394 ساعت 18:37

زندگی تغییر نمیکنه ، این ما ادماییم که هروزمون پر از تغییره ... 


برچسب‌ها: عصرنوشت

به هوای باران

سه‌شنبه 31 شهریور 1394 ساعت 00:48

دلم یکهو نوشتن خواست ، 

نمیدانم حتی چه باید بگویم ، چه باید بنویسم 

اما دلم هوای باران دارد .

هوای پاییز ، هوای ساز ، 

هوای تو را ..

برچسب‌ها: شب نوشت

پنج‌شنبه 19 شهریور 1394 ساعت 18:38
دلم برای نوشتن تنگ شده . برای بودن برای حرف زدن ، خیلی وقته گوشی برای شنیدن و کسی برای گفتن ندارم ، چیزیه که خودم خواستم ، اما چه بد کردم برای خودم و چه بد خواستم ، 
( تعداد کل: 630 )
   1       2       3       4       5       ...       32    >>