ی فنجون قهوه با طعم تمشک

FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
کی نوشتم ؟: دوشنبه 15 مهر 1387
سرما منو خورد ! شاید

سام !

شنبه ~> از صب سر کلاس ... خوب بود ... دیگه واسه مبانی جامعه شناسی ... هر چند جون نداشتم ... اما با تارا کلی خندیدیم !!

یک شنبه ~> ساعت اول فارسی داشتیم ... ی استاد خیلیییییی ناززززز . اومد سرمون ... کلی خندیدیم ...

ساعت حقوق هم با شیوا و تارا (همون که گفتم اسمش نیوشا ... نمیدونم چرا برگه کسی دیگه دستش بود من نیوشا دیدم :ی) کلی خندیدیم و البته خسته بودیم ...

* هر دورورز رو هم که اومدم خونه مثه میت فقط خوابیدم ... از سر درد و اینا !!

* مونا اومدی پیشم دوشنبه ... تا 12 هم خواب بودم ... مونا هم تا 5.30 باهام بود رفت .. ! خسته م هنوز ... حس سرماخوردگی منو کشت !! 

کی نوشتم ؟: جمعه 12 مهر 1387
هفته نامه ی بنده این بود !

سام !

اولین هفته ی دانشگاهی -:

شنبه ~> رفتم دانشگاه 7.30 بود ... نشستم توی سالن انتظار ... هیچ کس نبود جز چند نفر ... ی دختری با 2 صندلی فاصله نشسته بود ... گفتم ترم اولی هستی ؟ اخه روز امتحان جلوی من نشسته بود :ی گفت اره ... گفتم چند واحد بهت دادن گفت 16 تا ... گفت تو چی ؟ گفتم 17 تا .. خلاصه اشنائی دادیم و دختر دیگری اومد کنار ما نشست و شروع کرد به صحبت و نصیحت ... گفت اینجا به هیچ پسری نگاه نکنین ... تو دانشگاه پر میکنن که این دختره عاشق منه :ی بعدشم به دخترا اعتماد نکنین ... بدتر از پسرا همینان ... شماره با دخترا رد و بدل نکنین مگر بشناسین ... امارتونو پسرا از همینا در میارن ... بیچارتون میکنن ... (احساس کردم چقدر مردم عقده ای هستن ! ) خلاصه من گفتم احتمالا" کلاسم تشکیل شده ... میرم بابای ! رفتم و دیدم نه هنوز اما دخترا همه نشستن ... کلاس کاملا" دخترونه بود ... اکثرا" ترم اولی بودیم :ی .. عالی بود ... چند تا از بچه ها مال حقوق بودن ... رفتم پیش یکی نشستم ... که بعد 1 روز فهمیدم اسمش یاسمن !! :ی پیش هم بودیم و استاد با 30 مین تاخیر اومد و شروع کرد درس دادن ... جمعیت شناسی ... از اونجائی که کولر رو تا اخرین حدش زیاد کرده بودن ... هیچی نمی شنیدیم و با یاسمن میگفتیم و کر کر میخندیدیم ... خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو کنم دوست شدیم !! ساعت بعد که زبان داشتیم هم با یاسمن بودیم ... :ی خیلی خوب بود ... دیگه اخر استاد گفت شما دو تا حرف نمیزنین ما استفاده کنیم ها :ی منم گفتم استاد شما بگو ما چی بگم تا شب براتون حرف میزنیم ... خندید و گفت حالا 2 کلمه بگو ... تا شب نگو که مخم می ترکه ...

- استاد میگه بچه ها اگه سوال دارید بپرسید !؟ یکی از اون ته برگشته میگه ... استاد ماشینتون چیه :ی

* زانتیا .... سبزه !! میخوای پنچرش کنی ؟ یا خط بکشی ؟؟؟ سبزه :ی

سمیرا اومد (دختر دائیم ) رفتیم روزه خوری تو خیابون :ی کل دانشگاه و گشتیم و روناک دوستش اومد و رفتن سر کلاس ... من هم رفتم واسه دست کاری تو انتخاب واحدم :ی ساعت 4 هم سر کلاس جامعه شناسی ... نیوشا همون دختری که صبح با هم بودیم رو دیدم ... کلاسمون با هم بود ... اومد پیشم نشست ... با هم بودیم ... اقا استاد خودش کر کر خنده بود ... کل کلاس و ما خندیدیم !! خیلی ناز بود ... اقای زکیخانی ! وقتی رسیدم خونه مانی ... افتادم ... عمو اینا خونمون مهمون بودن که منو مانی نرفتیم خونه خودمون ... پریوش میگفت (مامانم) میخوان حرف پسر عمومو بزنن ... اخه چند وقت پیش که خونمون بودن ... جروبحث مادر پسرو توی اتاق شنیدن که ... حالا ... منم به مامان گفتم حوصلشونو ندارم ... اتفاقا این پسر عموی لبو !! کلی سراق منو گرفته بوده ... که اگه بودم انچنان تو دهنی میزدم که دیگه چشاش نبینه :ی با قرص خوابیدم ..

یک شنبه ~> کلاس فارسی داشتم تا 9.30 که با یاسمن تا 8.30 نشستیم نیومد رفتیم ... منم به بابا گفته بودم میشینی منو می بری خونه ... من حال ندارم با مترو و کوف و زهر مار برم خونه :ی بیچاره نسشته بود تو ماشین که من برم :ی رفتیم خونه ... نزدیک 10 رفتم خونه مونا اینا ..!! تا 12.30 اینا با هم بودیم ... شب خونه دوست بابا دعوت بودیم ... عظیمیه ... دیگه بابا گفت مامانم ببریم ... بریم خونه مانی ... منو بردن دانشگاه و خودشون رفتن خونه مانی ... 3 تا 5.15 کلاس مبانی حقوق داشتم ... وای ی ی درسی بسیار توهمی :ی ... 3 واحدی ... ازونا که جونت بایــــــــد در بیاد و گرنه خود کیهان لو در میاره ... استادمونه ... یک خانومی با ناز و عشوه های بسیار موزون و جالب ... بینی عملی ! این باربی زشتا هستن :ی ... البته زشت نیستا !! اگر بینی شو عمل نمیکرد همه چی توی صورتش میزون بود الان لب هاش زیادی بزرگ و البته ... بی تناسب هست ! و این اصلا" جالب نیست ! سر کلاس همه ساعت رو هل میدادن تا بره جلو ... :ی 5 تعطیل کرد :ی ... از کلاس اومدیم بیرون ... با شیوا و نیوشا ...

توهم بود !

نه ... نه !!

بارون بود ... از پنجره بارون رو دیدم ... سه تائی ذوق کردیم ... رفتیم بیرون ... که کتاب رو بخریم ... اخه اگه از کلاست میای بیرون نری کتاب بگیری ... بی کتاب میمونی :ی سه تائی رفتیم و زنگ زدم که ببینم کجان ؟ دیدم هنوز خونه هستن ... شیوا که رفت ... کتاب گرفت و اتوبوس اومد رفت ... نیوشا که میرفت خوابگاه .. ولی رفتیم دنبال کتاب ... 40 دقیقه ای معطل بودیم و کلی گشت زدیم تو خیابونا ... اونم گفت من 4 شنبه کلاس دارم شاید برم کرمانشاه (شهرشون) اونم رفت من موندم ... ترافیک بود ... بارون میومد ... خیس خیس بودم زیر بارون ... واقعا" بهم چسبید ... حال کردم ... دیگه 6 بود اومدن دنبالم ... رفتیم ... رسیدیم .. گفتیم ... دوست بابا که میگیم عمو عباس رو کلی اذیت کردیم ... اخر شب اومدیم ...

دوشنبه ~> تعطیل بودم ...

سه شنبه ~> رفتم واسه 1 کلاس ... اونم تاریخ ... 2 تا کتاب گرفتم ... 13 هزار تومن ... کی میخواد بخونه نمیدونم ... یک عدد معلم از خود راضی زشت .... + دوستی به نام مینا ... که خواستیم بریم کتاب بگیریم ... متاسفانه برادرش اومد رفت !

چهارشنبه ~> عید شما مبارک !!

2 صفحه زبان ... 100 سال طول کشید ترجمه کردم ... واسه خودم و حافظه م متاسفم ... همه چی رو فراموش کرده بودم .. 3 سال زبان نرفتم خوب ... وگرنه الان تافل داشتم ... خاک تو مخم !

پنج شنبه ~> ادامه ی ترجمه ... راستی دیشبش دائیم بعد 5 سال اومد خونمون ... فوضولی ... کلی اراجیف گفت که هیچی نفهمیدم ... فقط اینو فهمیدم که جایزه میدن که دانشگاه قبول شدم .. :ی

جمعه ~> تازه پاشدم از خواب ... یک لیوان چای اذر ماهی ... + 2 عدد شیرینی دانمارکی که می دوستم را خوردم ... + این هفته نامه را تکمیل کردم ... تا تحویل دهم !!

پیوست -: ای بابا ... به جون خودم راه که خیلی دوره ... تو یه روز چند تا کلاس دارم ... تا برم بیام کلی خسته میشم ... منم که تا 4 بعد از ظهر میخوابیدم ... حالا سخته 6 بلند شم ... یه خورده بگذره ... عادی می شم و میام به روز مینویسم ... نه هفته !

* سعی میکنم به کامنت هائی که دارم جواب بدم !! دلگیر نشو عزیزم ... لینک هائی که دیگه اینجا نمیان رو هم پاک میکنم به خاطر پریس !! 100 تاش پاک شد ... ! (لینکارو میگم)

پیوست پریم -: مادر شوهر مانی بهشگفت طرفم نیااااااااااا منم سرما میخورم ... مهرنوش جان از کنارش رد نشو سرما میخوره ... منم انچنان ماچی از مانی کردم ... :ی لوپاش ته کشید ... اما سرما دارم میخورم :ی

کی نوشتم ؟: پنجشنبه 11 مهر 1387
میت و دیدی ؟ منم ببین :ی

 

* از دانشگاه که میام مثه میت میوفتم !
 

* میام و همه چیو تعریف میکنم ... 

 

* الان دارم درس میخونم  

 

 

پیوست -: من و بی معرفتی ؟؟ اگه حال و روز منو میدیدین ... نمیگفتین این حرفا رو   

 

کی نوشتم ؟: پنجشنبه 11 مهر 1387
موج غریب !

کی نوشتم ؟: پنجشنبه 11 مهر 1387
دعوااااااا

کی نوشتم ؟: چهارشنبه 3 مهر 1387
من فقط خر نشدم ... همین !!

 

* قرار بود روز دوم مهر ماه ... سر کلاس باشیم ! که نباشیم ! 

  

 

پیوست -: بابا هر کی به ما رسید گفت خر نشی بری دانشگاه !! 

 

 * و من تنها نخواستم ؛ خر ؛ شوم ! 

 

کی نوشتم ؟: چهارشنبه 3 مهر 1387
نه ... نه !

 

کی نوشتم ؟: سه شنبه 2 مهر 1387
روحت شاد ... باباجون !

 

* شب سالگرد بابا جونم بود !!
 دلم برات ی ذره شده قربونت برم ... عکستو که نگاه میکنم ... دلم میره  

واسه اون روزا ... چقد دوسم داشتی ... من قدرتو ندونستم ... بچه بودم خوب  بابا جونم ... دوست دارم ... ی دنیا ... !  

 

پیوست -: نمیدونستم انقد بی معرفتم  اما حالا با گفته ی همتون فهمیدم .! چرا انقد بی معرفتم ؟ 

* این روزا ... واسم عزیزن ... باباجونم ۹ سال پیش منو ترک کرد ... ازم دلگیر نباشین ... حوصله خودمم ندارم !